Iran Kohan free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
مردى از اولاد خليفه دوم در مدينه بود كه پيوسته حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را آزار مى كرد و دشنام مى داد هر وقت با آن جناب روبرو مى شد به اميرالمؤ منين عليه السلام جسارت مى كرد. روزى بعضى از بستگان حضرت عرض كردند اجازه دهيد تا اين فاجر ار به سزايش برسانيم و از شرش راحت شويم موسى بن جعفر عليه السلام آنها را از اين كار نهى كرد.
محل كار آن مرد را پرسيد. معلوم شد در جائى از اطراف مدينه به زراعت اشتغال دارد حضرت سوار شد از مدينه براى ملاقات او خارج گرديد. هنگامى به آنجا رسيد كه شخص در مزرعه خود كار مى كرد موسى بن جعفر عليه السلام همانطور سواره با الاغ داخل مزرعه شد آن مرد بانگ برداشت كه زراعت ما را پايمال كردى از آنجا نيا. موسى بن جعفر عليه السلام ، همانطور مى رفت تا به او رسيدك با گشاده روئى و خنده شروع به صحبت كرد، سئوال نمود چقدر خرج اين زراعت كرده اى ، گفت صد اشرفى ، پرسيد چه مقدار اميدوارى بهره بردارى كنى ، جواب داد غيب نمى دانم . فرمود گفتم چقدر اميدوارى عايدت شود گفت اميدوارم دويست اشرفى عايد شود.
حضرت كيسه زرى كه سيصد اشرفى داشت به او داد فرمود اين را بگير، زراعتت در جاى خود باقى است خداوند آنچه اميدوار هستى به تو روزى خواهد كرد. مرد برخاسته سر آن حضرت را بوسيد از ايشان درخواست كرد كه از تقصيرش بگذرد و او را عفو فرمايد. حضرت تبسم نموده بازگشت بعد از اين پيش آمد روزى آن مرد را ديدند در مسجد نشسته همينكه چشمش به موسى بن جعفر عليه السلام افتاد گفت (الله اعلم حيث يجعل رسالته ) خدا مى داند رسالتش را در كجا قرار دهد همراهان او گفتند ترا چه شده پيش از اين رفتارت اين طور نبود.
گفت شنيديد آنچه گفتم باز بشنويد، شروع كرد به دعا كردن نسبت به آن حضرت همراهانش با او از در ستيز وارد شدند. او نيز با آنها مخاصمه نمود. موسى بن جعفر عليه السلام به كسان خود فرمود كداميك بهتر بود آنچه شما ميل داشتيد يا آنچه من انجام دادم . همانا من اصلاح كردم امر او را به مقدار پولى و شرش را به همان كفايت نمودم (75).
شيخ طوسى از محمد بن سليمان و او از پدر خود نقل مى كند كه مردى از اهل شام خدمت حضرت باقر عليه السلام رفت و آمد داشت . مركزش در مدينه بود به مجلس امام عليه السلام نيز فراوان مى آمد. مى گفت : محبت و دوستى با شما مرا به اين مجلس نمى آورد، در روى زمين كسى نيست كه پپيش من ناپسندتر و دشمن تر از شما خانواده باشد. مى دانم فرمان بردارى خدا و رسول و اطاعت اميرالمؤ منين به دشمنى كردن با شما است ولى چون ترا مردى فصيح زبان و داراى فنون و فضائل و آداب پسنديده مى بينم ازينرو به مجلست مى آيم . با اين طرز سخن گفتن باز حضرت باقر عليه السلام به خوشروئى و گرمى با او صحبت مى كرد مى فرمود (لن تخفى على الله خافية ) هيچ چيز از خدا پنهان نيست .
پس از چند روز مرد شامى رنجور گرديد، درد و رنجش شدت يافت ، آنگاه كه خيلى سنگين شد يكى از دوستان خود را طلبيد و گفت هنگاميكه من از دنيا رفتم و جامه بر روى من كشيدى برو خدمت محمد بن على عليه السلام از آن جناب درخواست كن بر من نماز بگزارد. عرض كن به ايشان كه اين سفارش را قبل از فوت من خودم كرده ام .
شب از نيمه كه گذشت گمان كردند او از دنيا رفته و رويش را پوشيدند. بامداد رفيقش به مسجد آمد، ايستاد تا حضرت باقر عليه السلام از نماز فارغ گرديد و مشغول تعقيب نماز شد، جلو رفته عرض كرد يا اءبا جعفر عليه السلام فلان مرد شامى هلاك شد از شما خواسته است كه بر او نماز بگزارى فرمود نه ، اينطور نيست . سرزمين شام سرد است ولى منطقه حجاز گرم ، شدت گرماى حجاز زياد است ، برگرد در كار او عجله نكنيد تا من بيايم ، آنگاه حضرت حركت دوباره وضو گرفت دو ركعت نماز خواند دست مبارك را آنقدر كه مى خواست در مقابل صورت گرفت ، دعا كرد پس از آن به سجده رفت تا هنگاميكه آفتاب برآمد در اين موقع برخاسته به منزل مرد شامى آمد وقتى داخل منزل شد شامى را صدا زد، مريض جواد داد ((لبيك يابن رسول الله )) حضرت او را نشانيد و تكيه اش داد شربت سويقى (73) طلب كرد، با دست خويش آن غذا را به او داد، به خانواده اش فرمود شكم و سينه اش را با غذاى سرد خنك نگه داريد از منزل خارج شد، طولى نكشيد مرد شامى صحت يافته شفا داده شد هماندم خدمت حضرت آمد، عرض كرد مى خواهم در خلوت با شما ملاقات كنم ، ايشان برايش خلوت كردند.
مرد شامى گفت شهادت مى دهم كه تو حجت خدائى بر خلق و تو آن باب و درى هستى كه بايد از آن در داخل شد، هر كس جز اين راه برود نااميد و زيانكار است حضرت فرمود (مابدالك ) ترا چه رسيد شامى گفت هيچ شك و شبهه ندارم كه روح مرا قبض كردند، مرگ را به چشم خود آشكارا ديدم ، در اين هنگام ناگاه صداى كسى را به گوش خود شنيدم كه مى گفت روح او را برگردانيد محمد بن على عليه السلام بازگشت او را از ما خواسته ، حضرت فرمود: (اءما علمت اءن الله يحب العبد و يبغض عمله و يبغض العبد و يحب عمله ) نمى دانى مگر؟ خداوند بعضى از بندگان را دوست دارد ولى عملشان را نمى خواهد. برخى را دوست ندارد ولى عملشان را مى خواهد.
يعنى تو در نزد خدا دشمن بودى اما محبت و دوستى ات با من نزد خدا محبوب بود راوى گفت مرد شامى پس از آن جزء اصحاب حضرت باقر گرديد(74).
قاضى ابوالحسن على بن محمد ماوردى فقيه شافعى مذهب كه معاصر با شيخ ابى جعفر طوسى رحمة الله عليه بوده مى گويد: من در اقسام بيع و مسائل مختلف اين باب كتابى نوشتم . آنچه توانستم از نوشته هاى ديگران تكاپو نموده جمع آورى كردم در اين راه زحمات فوق العاده اى كشيدم به اندازه ايكه مطالب كتاب در خاطرم ثبت شد و به جزئيات مسائل آن وارد شدم با خود خيال كردم از هر كسى در موضوع بيع وارد ترم و عجب و خودپسندى مرا فراگرفت ، اتفاقا روزى دو نفر عرب باديه نشين به مجلسم آمدند مسئله اى راجع به معامله ايكه در باديه انجام شده بود سئوال كردند. اين معامله بستگى به چند شرط داشت كه چهار مسئله از آن استخراج مى شد من هيچ كدام از آن مسائل را وارد نبودم سر بزير انداخته مدتى در فكر شدم و از وضع خود عبرت گرفتم كه تو خيال مى كردى به تما قسمتهاى بيع واردى اينك به بين در مقابل دو عرب باديه نشين چگونه فروماندى سكوت من به طول انجاميد باديه نشينان گفتند به جواب اين مسئله وارد نيستى با اينكه خود را پيشواى اين مردم مى دانى ؟! گفتم نه ، گفتند هنوز بايد زحمت بكشى و بيشتر كار كنى تا وارد شوى از جا حركت كرده رفتند پيش شخصيكه عده از شاگردانم بر او ترجيح و تقدم داشتند مسئله را از او سئوال كردند، بدون درنگ جواب كافى به آنها داد با خشنودى تمام برگشتند، در بين راه از علم و دانش او با خود تعريفها مى كردند. اين پيش آمد اندرز بسيار با ارزشى بود، كه بعد از اين مهار نفس را در اختيار داشته باشم تا ديگر به خود پسندى و خودستائى ميل نكند
در ميان سلاطين و زمامدارانى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به آنها نامه نوشت و ايشان را دعوت به اسلام نمود يكى خسرو پرويز پادشاه ايران بود نامه ى او را بوسيله عبدالله بن حذاقه فرستاد. هنگامى كه عبدالله نامه را به بارگاه خسرو رسانيد پادشاه ايران دستور داد ترجمه نمايند چون ترجمه شد، خسرو پرويز ديد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نام خود را بر نام او مقدم داشته (من محمد رسول الله الى كسرى عظيم فارس ) اين موضوع بر او گران آمد نامه را پاره كرد و به عبدالله هيچ توجهى ننمود، از جواب دادن نيز خوددارى كرد، وقتى خبر به پيغمبر رسيد كه نامه اش را خسروپرويز از كبر و خودخواهى پاره كرده گفت : (اللهم مزق ملكه ) خدايا تو نيز پادشاهى او را قطع فرما.
خسروپرويز نامه اى به باذان پادشاه يمن نوشت كه شنيده ام در حجاز شخصى دعوى نبوت كرده دو نفر از مردان دلير خود را بفرست تا او را بسته به خدمت ما آورند. باذان دو نفر از ميان مردان خود بنام بابويه و خرخسره انتخاب نمود، نامه ايكه متضمن دستور خسروپرويز بود نوشته بوسيله آنها فرستاد.
فرستادگان باذان شرفياب خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله شدند و نامه او را تقديم نمودند.
پپيغمبر صلى الله عليه و آله از روبرو شدن با آنها كراهت داشت زيرا بازوبندهاى طلا بر بازو بسته كمربندهاى سيمين بر كمر داشتند ريشهاى خود را تراشيده و سبيل گذاشته بوند به آنها فرمود (و يلكما من امر كما بهذا) واى بر شما كه دستور داده ريش بتراشيد و سبيل بگذاريد؟ عرض كردند پروردگار ما كسرى آن جناب فرمود ولى پروردگار من امر كرده شارب را بزنيم و ريش بگذاريم .
فرمود اينك استراحت كنيد تا فردا جواب شما را بدهم روز ديگر كه شرفياب شدند فرمود به بازان بگوئيد ديشب هفت ساعت از شب گذشته پروردگار من رب او خسروپرويز را بوسيله فرزندش شيرويه به قتل رسانيد و ما بر مملكت آنها مسلط خواهيم گشت ، اگر تو نيز بخواهى بر محل حكومت خويش مستقر باشى ايمان بياور.
اين پيش آمد در شب سه شنبه دهم جمادى الاول سال هفتم هجرى واقع شد. فرستادگان با ضبط اين تاريخ مراجعت كردند. پس از چندى نامه اى از شيرويه به باذان رسيد مضمون نامه حاكى بود كه در همان تاريخ خسروپرويز را بواسطه جرايمى كه داشت من به قتل رسانيدم اينك با مردى كه در حجاز دعوى نبوت مى كند كارى نداشته باش تا به تو دستور دهم . شرح مشاهدات بابويه و خرخسره از تواضع پيغمبر و در عين حال عظمت و ابهت زايدالوصف آن جناب و برابر شدن تاريخ قتل خسروپرويز با آنچه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرموده بود باعث شد كه باذان و بسيارى از مردم يمن ايمان آوردند(71).
پس از شكست يزدجرد دو دختر از او اسير كرده به مدينه آوردند زنان مدينه به تماشاى آنها مى آمدند ايشان را وارد مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله كردند عمر خواست صورت شهربانو را باز كند تا مشتريان تماشا كنند شهربانو زيردست او زده گفت : ((بپارسى )): صورت پرويز سياه باد، اگر نامه رسول خدا را پاره نمى كرد دخترش به چنين وضعى دچار نمى شد. عمر چون زبان او را نمى فهميد خيال كرد دشنام مى دهد تازيانه از كمر كشيد تا او را بزند، گفت : اين دخترك مجوس مرا دشنام مى دهد.
اميرالمؤ منين عليه السلام پيش آمده فرمود آرام باش او به تو كارى ندارد جد خود را دشنام مى دهد گفته شهربانو را برايش ترجمه كرد، عمر آرام گرفت .
به نقل ديگر عمر خواست آنها را در معرض فروش قرار دهد حضرت امير عليه السلام فرمود: (ان بنات الملوك لا تباع ولو كانوا كفارا) دختران پادشاهان به فروش نمى رسند اگر چه كافر باشند لكن ايشان را اجازه دهيد هر كس را كه خواستند از مسلمين انتخاب نمايند آنگاه به ازدواج آن شخص درآورده و مهريه او را از بيت المال از سهم همان مرد محسوب كنيد. شهربانو را كه به اختيار خود گذاشتند از پشت سر دست بر شانه امام حسين عليه السلام گذارد گفت : اگر به اختيار من است اين پرتو درخشان و اين مهر تابان را انتخاب كردم ، با سيدالشهداء ازدواج كرد از آن بانوى محترمه حضرت زين العابدين عليه السلام متولد شد(72).
هنگاميكه حضرت يوسف پيراهن خود را بوسيله برادران براى پدرش فرستاد يعقوب پس از بينا شدن بوسيله آن پيراهن ، دستور داد همان روز براى حركت به طرف مصر آماده شوند. از شادى و انبساطيكه اين كاروان داشتند با سرعت بطرف مصر آمدند. اين مسافرت نه روز طول كشيد پدر رنج كشيده بريدار فرزند مى رود.
يوسف (ع ) با شوكت و جلال سلطنت از مصر خارج شد، هزاران نفر از مصريها به همراهى سپاه سلطنتى با او بودند. همين كه يعقوب چشمش به يوسف با اين وضع افتاد به پسرش يهودا گفت : اين شخص فرعون مصر است ؟ عرض كرد نه پدر جان او يوسف فرزند شما است .
حضرت صادق عليه السلام (68) فرمود: وقتى يوسف پدر را ديد خواست به احترام او پياده شود ولى توجهى به حشمت و جلال خود نموده منصرف شد. پس از اسلام به پدر (و تمام شدن مراسم ملاقات ) جبرئيل بر او نازل گرديد، گفت : يوسف خداوند مى فرمايد چه باعث شد كه براى بنده صالح ما پياده نشدى اينك دست خود را بگشا. ناگاه نورى از بين انگشتانش خارج شد، پرسيد اين چه بود؟ چبرئيل پاسخ داد اين نور نبوت بود كه از صلب تو خارج گرديد به كيفر پياده نشدنت براى پدرت يعقوب .
خداوند نبوت را در فرزندان لاوى برادر يوسف قرارداد زيرا هنگاميكه برادران خواستند يوسف را بكشند، او گفت : (لا تقتلوا يوسف والقوه فى غيابت الجب ) نكشيد او را بياندازيد در قعر چاه و نيز موقعى كه يوسف برادر مادرى خود ابن يامين را نگه داشت ، هنگام بازگشت برادران به مصر لاوى چون خود را پيش پدر شرمنده مى ديد بواسطه از دست دادن برادر دوم گفت : (لن اءبرح الارض حتى ياءذن لى اءبى اءو يحكم الله و هو خير الحاكمين ) من از اين زمين (مصر) حركت نمى كنم مرگ اينكه پدرم اجازه بازگشت دهد يا خداوند حكمى (برجوع يا مرگ ) بنمايد او بهترين حكم كنندگان است .
خداوند به پاس اين دو عمل لاوى پيغمبرى را در صلب او قرار داد، حضرت موسى عليه السلام با سه واسطه از فرزندان اوست (69).
گويند روزى يوسف (70) آينه اى بدست گرفته جمال خود را در آن مشاهده كرد، زيبائى بى مانند، ديدگان خود يوسف را خيره نمود با خود گفت : اگر من غلام و بنده بودم چه قيمت گزافى داشتم ! به مال بسيار زيادى معامله مى شدم ، از اين رو كارش به جائى رسيد كه برادران او را به بيست و دو درهم ناقص و بى ارزش فروختند (و شروه بثمن بخس دراهم معدودة ) هنوز چنانچه قرآن گواه است خيرداران ميل زيادى به اين معامله نداشتند (و كانوا فيه من الزاهدين ) درباره خريدش بى ميل بودند.
موقعى يكه حضرت رسول (ص ) مكه را فتح كرد خبر به هوازن رسيد كه پيغمبر(ص ) خيال جنگ با شما را دارد روساء هوازن پيش مالك بن عوف آمده او را رئيس خود قرار دادند اموال زنان و بچه هاى خويش را همراه آوردند تا دل از همه چيز بشويند و با تمام نيرو جنگ كنند اين لشكر حركت كرد تا به اوطاس (65) رسيد خبر به پيغمبر دادند كه هوازن در اوطاس جمع شده اند آن حضرت مردم را ترغيب به جهاد نموده . وعده نصرت و غنيمت داد.
مردم با ميل به پيغمبر(ص ) پيوستند پرچم بزرگ را بدست اميرالمومنين (ع ) داده با دوازده هزار نفر به جنگ هوازن آماده شد، ده هزار نفر از لشكريان خود آنحضرت بودند كه در ركابش مكه را فتح كردند دو هزار نفر از مكه و اطراف . لشكر پيغمبر نزديك هوازن رسيد در اين موفع مسلمين جمعيت انبوه و لشكر فراوان خود را كه مشاهده كردند، برخود باليدند كه ما ديگر مغلوب نخواهيم شد.
ابوبكر از اين كثرت چنان باليده و عجب بر او مستولى شد كه گفت (لن نغلب اليوم ) هرگز ما مغلوب نمى شويم . مالك بن عوف به سپاه خود گفت هر كسى خانواده اى خود را پشت سرش جاى دهد. در ميان شكافهاى اين دره پنهان شويد غلاف شمشير خود را بشكنيد همينكه سفيدى صيح نمايان شد بصورت يك مرد متحد حمله كنيد محمد(ص ) با كسى كه نيكو جنگ نمايد روبرو نشده هنگاميكه پيغمبر نماز صبح را خواند از دره اوطاس سرازير شدند. دره گود بود و سراشيبى زياد داشت بنوسليم در مقدمه و طلايه لشكر بودند، در اين موقع دسته هاى هوازن از هر طرف دره يك مرتبه به آنها كردند و بنوسليم فرار نمودند ديگران هم از پى آنها فرارى شدند بطورى كه با پيغمبر بيش از ده نفر نمايد. حضرت صدا زد اى انصار كجا فرار مى كنيد؟ بسوى من آئيد. نسيبه دختر كعب مازنيه برصورت فرايها خاك مى پاشيد مى گفت كجا فرار مى كنيد؟ عمر بر او گذشت ، نسيبه گفت واى بر تو كجا فرار مى كنى اين چه كاريست از تو؟ پاسخ داد (هذا امر الله ) اين فرار را خدا خواسته ! آن ده نفر باقى ماند نه نفر از بنى هاشم و يك نفر ايمن بن ام ايمن بود كه شهيد شد.
امير المومنين على عليه السلام در مقابل پيغمبر شمشير ميزد، همين كه پيغمبر عليه السلام فرار و هزيمت لشكر را مشاهده فرمود قاطر خود را بطرف على عليه السلام رانده ديد شمشير بردست گرفته چون سربازى جانباز مشغول مدافعه است حضرت رسول (ص ) به عباس كه صدائى بس غرا و بلند داشت فرمود صدا بزن يا اصحاب سوره البقره و يا اصحاب بيعه الشجره كجا فرار مى كنيد، بياد آوريد پيمانيكه بستيد با پيغامبر(ص ).
در آن هنگام ار اطراف دره چنان مشركين حمله كرده بودند و كار را بر پيغمبر (ص ) و اصحابش دشوار نمودند كه حضرت دست ها را بسوى آسمان بلند كرده گفت :
اللهم لك الحمد واليك المشتكى و انت المستعان اللهم ان تهلك هذه العصابه لم تعبد و ان شئت ان لاتعبد
خدايا تو پشتيبان و كمك مائى اگر اين جمعيت را هلاك كنى پرستش نمى شود اگر بخواهى پرستش نشوى خواسته تو است .
صداى عباس در ميان دره پيچيده ؛ تمام مسلمين فهميده اند، غلافهاى شمشير خود را شكسته صدا زدند لبيك و بازگشتند ولى خجالت مى كشند گرد پيغمبر بيايند لذا اطراف پرچم جمع شده شروع به مبارزه كردند. حضرت رسول (ص ) به عباس فرمود اينها كيستند؟ عرض كرد اينها انصارند پيغمبر(ص ) پا در ركاب نمودند بلند گرديد تا از دور آنها را مشاهده كرد.
فرمود (الان حمى الوطيس ) اكنون جنگ شدت يافت اين رجز را نيز خواند:
انا النبى لاكذب انا ابن عبد المطلب
چيزى نگذاشت كه هوازن فرار كردند، خداوند غنائم بى شمارى نصيب مسلمين كرد زنان و فرزندان آنها را اسير نمودند اين آيه درباره جنگ حنين نازل شد.
لقد نصر كم الله فى مواطن كثيره و يوم حنين اذا اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين .
خداوند يارى كرد شما را در موارد زيادى و در روز حنين كه از كثرت و انبوه جمعيت نخويش باليدند آن زيادى لشكر شما را بى نياز نكرد، در تنگناى زمين واقع شديد با آن وسعتش آنگاه پشت كرده فرار نمودند. در جنگ حنين شش هزار نفر زن و مرد اسير شدند چهل هزار گوسفند بدست آمد، معادل بيست و چهار هزار شتر و چهار هزار اوقيه (66) طلا حضرت رسول (ص ) بين مهاجرين و انصار تقسيم كرد. قريش چون تازه اسلام اختيار كرده بودند بواسطه دلخوشى و تشويق به آنها مقدار زيادى بخشيد. در خبرى است كه غنائم حنين را به قريش و بنى اميه و اهل مكه داد براى انصار مقدار كمى گذاشت بعضى از انصار خشمگين شدند اين خبر به پيغمبر(ص ) رسيد ميان ايشان فرياد كرد جمع شويد، فرمود بنشستند و غير از انصار كس ديگرى اينجا نباشد همينكه نشستند حضرت تشريف آورد امير المومنين (ع ) نيز در پشت سر آنجناب بود هر دو وسط انصار نشستند فرمود من چيزى از شما مى پرسم جواب دهيد گفتند بديده منت ، فرمود شما قليل بودند خداوند بواسطه من شما را زياد كرد، عرض كردند بلى ، فرمود با يكديگر دشمن نبودند بواسطه من خداوند بين شما محبت انداخته ؟ گفتند آرى منت خدا و پيغمبر(ص ) بر گردن ما است .
آنگاه حضرت ساكت شد، پس از مختصر سكوت فرموند شما چرا جوابهائيكه داريد نمى گوييد گفتند چه جواب بگوئيم پدر و مادرمان فدايت باد عرض كرديم فضل و منت و نعمت از طرف خدا و شما بر گردان ما است ، فرمود:
اما لوشتم لقلتم و انت قد جئتنا طريدا فا و يناك و جئتنا خائفا فامناك و جئتنا مكذبا فصد قناك ، فارتفعت اصواتهم بالبكاء.
اگر بخواهيد شما هم مى گوئيد؟ تو هم موقعى آمدى كه مطرود قومت بودى ما بتو پناه داديم ، هنگامى آمدى كه از قوم و خويشانت ترسان بودى ما ترا تاءمين داديم ، زمانى آمدى كه ترا تكذيب كرده بودند ما تصديقت نموديم . در اين موقع صداى انصار به گريه بلند شد.
عده اى از بزرگان آنها حركت كردند دست و پاى پيغمبر(ص ) را بوسيدند، عرض كردند كردند از خدا و پيغمبرش راضى شديم اينك اموال ما را هم ميان آنها تقسيم فرما، بخدا قسم اگر بعضى سخنى گفته باشند نه از باب دشمنى و غيظ بوده لكن خيال كرده بودند مورد غضب شما واقع شده اند و يا كوتاهى از آنها سر زده ، از گناه خود توبه نمودند و استغفار كردند يا رسول الله شما هم براى آنها طلب مغفرت فرما.
پيغمبر(ص ) گفت :
اللهم اغفر للانصار و لا بناء الانصار ولابنا ابناء الانصار يا معشر الانصار اما ترضون ان يرجع غير كم با لشاه و النعم )) ترجعون انتم و فى سهمكم رسول الله قالوا بلى رضينا).
خداوندا انصار و فرزندان آنها و فرزندان فرزندانشان را ببخش اى گروه انصار آيا راضى نيستند ديگران بوطن برگرند با گوسفند و امتعه دنيا ولى شما بر گرديد اما در سهم و نصيبتان پيغمبر(ص ) باشد عرض كردند چرا راضى شديم .(67)
حضرت نوح (ع ) هنگامى كه كشتى را درست كرد و در آن انواع حيوانات را جاى داد، الاغ در خارج كشتى ماند. هر چه نوح او را به سوار شدن در كشتى وادار مى كرد سوار نميشد بالاخره خشمگين شده گفت (اركب يا شيطان ) سوار شو اى شيطان .
شيطان اين سخن را شنيد، خود را در پى الاغ آويزان نموده داخل كشتى شد حضرت نوح خيال ميكرد سوار نشده ، همينكه كشتى به حركت در آمده مقدارى بر روى آب سير كرد چشم نوح به شيطان افتاد كه در صدر كشتى نشسته پرسيد چه كس بتو اجازه داد گفت تو مگر نگفتى سوار شو اى شيطان . آنگاه گفت اى نوح تو بر من حقى دارى و نيكى درباره من كرده اى ميخواهم آنرا جبران نمايم . نوح پرسيد آن خدمت چه بوده . در پاسخ گفت : تو دعا كردى قومت بيك ساعت هلاك شدند اگر اينكار را نميكردى من حيران بودم بچه وسيله آنها را منحرف و گمراه كنم ، از اين زحمت مرا راحت كردى .
حضرت نوح دانست شيطان او را سرزنش ميكند. شروع بگريه نمود، بعد از طوفان پانصد سال گريه ميكرد از اينرو نوح لقب يافت پيش از آن عبدالجبار نام داشت .
خداوند به او وحى كرد كه سخن شيطان را گوش كن . نوح به شيطان گفت آنچه ميخواستى بگوئى بگو. گفت : از چند خصلت ترا نهى مى كنم : اول اينكه از كبر پرهيز كن زيرا اول گناهيكه نسبت بخداوند انجام شد سجده كنم را تكبر نميكردم و سجده مينمودم مرا از عالم ملكوت خارج نميكردند. دوم از حرص دورى گزين ، زيرا خداوند تمام بهشت را براى پدرت آدم مباح گردانيد از يك درخت او را نهى كرد، حرص آدم را واداشت تا از آن درخت خورد و ديد آنچه بايد بييند.
سوم - هيچگاه با زن بيگانه و اجنبى خلوت مكن مگر اينكه شخص ثالثى ؛ با شما باشد اگر بدون كسى خلوت كنى من در آنجا حاضر مى شوم ، آنقدر وسوسه مى نمايم تا به زنا وادارت كنم . خداوند به نوح وحى كرد كه گفته شيطان را قبول كن .(64)
حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: در ميان بنى اسرائيل عابدى زيبا و خوش سيما بود، زندگى خود را بوسيله درست كردن زنبيل از برگ خرما مى گذرانيد، روزى از در خانه پادشاه مى گذشت كنيز خانم پادشاه او را ديد. وارد قصر شد و حكايتى از زيبائى و جمال عابد براى خانم تعريف كرد. گفت : بوسيله اى او را داخل قصر كن همين كه عابد داخل شد چشم همسر سلطان كه به او افتاد از حسن و جمالش در شگفت شد درخواست نزديكى كرد. عابد امتناع ورزيد زن دستور داد درهاى قصر را ببندند.
به او گفت : غير ممكن است بايد من از تو كام بگيرم و تو نيز از من بهره ببرى عابد چون راه چاره را مسدود ديد پرسيد بالاى قصر شما محلى نيست كه در آن جا وضو بگيرم زن به كنيز گفت : ظرف آبى بالاى قصر ببر تا هر چه مى خواهد انجام دهد عابد بر فراز قصر شد در آنجا با خود گفت : اى نفس مدت چندين سال عبادت را كه روز و شب مشغول بودى به يك عمل ناچيز مى خواهى تباه كنى اكنون خود را از اين بام بزير انداز، بميرى بهتر از آنست كه اين كار را انجام دهى نزديك بام رفت ديد قصر مرتفعى است و هيچ دست آويزى نيست كه خود را به آن بياويزد تا به زمين رسد.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: همين كه خود را آماده انداختن نمود امر به جبرئيل شد كه فورا به زمين برو بنده ما از ترس معصيت مى خواهد خود را به كشتن دهد. او را به بال خود درياب تا آزرده نشود. عابد را در راه چون پدرى مهربان گرفت و به زمين گذاشت . از قصر كه فرود آمد به منزل خود برگشت زنبيلهايش در همان خانه ماند. زنش پرسيد پول زنبيل ها را چه كردى گفت : امروز چيزى عايد نشد گفت : امشب با چه افطار كنيم . جواب داد بايد به گرسنگى صبر كنيم ولى تو تنور را بيافروز تا همسايگان متوجه نشوند ما نان تهيه نكرده ايم زيرا ايشان به فكر ما خواهند افتاد زن تنور را روشن كرده با مرد خود شروع به صحبت نمود، در اين بين يكى از زنان همسايه براى بردن آتش وارد شد. گفت : از تور آتش بگير. آن زن به مقدار لازم آتش برداشت در موقع رفتن گفت : شما گرم صحبت نشسته ايد نانهايتان در تنور نزديك است بسوز.
زن نزديك تنور آمده ديد نان بسيار خوب و مرتبى بر اطراف تنور است نانها را جدا كرده پيش شوهر آورد به او گفت : تو در پيش خدا منزلتى دارى كه برايت نان آماده مى شود از خداوند بخواه بقيه عمر، ما را از بدبختى نجات دهد. عابد گفت : صبر بر همين زندگانى بهتر است (59).
ابوطلحه انصارى از اصحاب بزرگ پيغمبر صلى الله عليه و آله است در جنگ احد پيش روى آن حضرت تيراندازى مى كرد پيغمر صلى الله عليه و آله بر روى پنجه ى پا بلند مى شد تا هدف تير او را مشاهده كند ابوطلحه در اين جنگ سينه خود را جلو سينه ى پيغمبر نگه داشته عرض مى كرد سينه من سپر جان مقدس شما باشد پيش از آنكه تير به شما رسد مايلم سينه ى مرا بشكافد.
ابوطلحه پسرى داشت كه بسيار مورد علاقه او بود. اتفاقا مريض شد. مادر او ام سليم از زنان با جلالت اسلام است چون به محبت زياد ابوطلحه نسبت به فرزندش توجه داشت . همين كه احساس كرد نزديك است بچه فوت شود ابوطلحه را خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرستاد پس از رفتنش بچه از دنيا رفت . ام سليم او را در جامه اى پيچيده كنار اطاق گذاشت فورا حركت كرد غذاى مطبوعى تهيه نمود و خويش را براى پذيرائى شوهر با عطر و وسائل آرايش آراست . وقتى ابوطلحه آمد حال فرزند خود را پرسيد در جواب گفت : خوابيده است سئوال كرد غذائى هست . ام سليم خوراك را آورد. پس از صرف غذا از نظر غريزه جنسى نيز خود را بى نياز كرده در آن بين كه اين شوهر بهترين دقائق لذت جنسى را داشت گفت : ابوطلحه چندى پيش امانتى از شخصى نزد من بود آنرا امروز به صاحبش رد كردم از اين موضوع نگران كه نيستى ؟
او طلحه جواب داد چرا نگران باشم وظيفه ى تو همين بود. گفت : پس در اين صورت به تو مى گويم فرزندت امانتى بود از خداوند در دست تو امروز امانت خود را گرفت . ابوطلحه بدون هيچ تغيير حالى گفت : من به شكيبائى از تو كه مخادر او بودى سزاوارترم از جا حركت كرده غسل نمود و دو ركعت نماز خواند، پس از آن خدمت پيغمبر رسيد، فوت فرزند و عمل ام سليم را به عرض آن جناب رسانيد، پيغمبر فرمود: خداوند درآميزش امروز شما بركت دهد آنگاه فرمود: شكر مى كنم خداى را كه در ميان امت من نيز زنى همانند آن زن صابره ى بنى اسرائيل قرار داد.
پرسيدند شكيبائى آن زن چه بود. فرمود: زنى در بنى اسرائيل بود، شوهرش دستور داد غذائى تهيه كند براى چند نفر ميهمان ، اين خانواده دو پسر داشتند هنگام تهيه غذا، بچه ها بازى مى كردند ناگاه هر دو در چاه افتادند. زن جسد مرده آنها را بيرون آورد به پارچه اى پيچيد و در كنار اطاق ديگر گذاشت نخواست ميهمانها را ناراحت كند و به ميهمانى شوهر زيانى وارد شود. بعد از رفتن ميهمان ها خود را آراست و پيوسته براى شوهر آماده ى عمل آميزش نشان مى داد ان مرد نيز خواسته ى او را انجام داد. از فرزندان خود سؤ ال كرد گفت : در اطاق ديگر بخوابند آنها را صدا زد ناگاه مادر، بچه ها را ديد از خانه خارج شده پيش پدر آمدند. زن گفت : به خدا سوگند هر دو بچه ات مرده بودند خداوند بواسطه شكيبائى و صبر من آنها را زنده كرد(52)
اسحق بن عمار گفت : هنگامى كه عبدالله بن حسن و بستگانش را، به امر منصور دوانيقى به زندان بردند حضرت صادق عليه السلام نامه اى براى تسلى و تسليت آنها نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
اين نامه بسوى بازمانده صالح و ذريه پاك است از طرف پسر برادر و پسر عمويش : اى عبدالله اگر شما را به زندان بردند مرا هم شريك كردند در آنچه به شما از اندوه و ناراحتى قلبى رسيد، من نيز همانند شما محزون و ناراحتم در مورد اين پيش آمد اگر بسوى خدا برگردى و نظر به كتابش نمائى براى پرهيزكاران صبر و شكيبائى را خواسته در آنجا كه مى فرمايد (فاصبر و لا تكن كصاحب الحوت ) شكيبائى كن . مانند يونس پيغمبر مباش (بيش از ده آيه مربوط به صبر حضرت در اين نامه استشهاد مى فرمايند كه بواسطه اختصار از ذكر آنها خوددارى شد).
پسر عمو هرگز خداوند به زيان دنيوى كه پيش آيد براى دوستان اهميت نداده در پيش خداوند براى دوستانش چيزى محبوبتر از زيان و ناراحتى با شكيبائى و صبر نيست همان طوريكه ارزش براى نعمتهاى دنيا قرار نداده نسبت به دشمنانش .
اگر غير از آن بود دشمنانش را نمى كشتند و آنها را نمى هراسانند با اينكه ايشان آرامش و آسايش ، برترى و غلبه دارند از اينروست كه مثل يحيى و زكريا به ستمگرى و عناد كشته مى شوند وجدت على بن ابيطالب عليه السلام و پسر عمويت حسين ابن على عليه السلام را مى كشند اگر نه اين بود خداوند در قرآن نمى فرمود: (لولا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة و معارج عليها يظهرون ) و نيز مى فرمود: (ايحسبون انما نمدهم به من مال و بنين نسارع لهم فى الخيرات بل لا يشعرون .
آيا گمان گمان مى كنند كشش مى دهيم ثروت و فرزندان آنها را خوبيها را به سوى ايشان سوق مى دهيم نه ، نمى دانند از اين جهت است كه در حديث آمده اگر مؤ من محزون نمى شد براى كافر عصابه (50) آهنينى قرار مى دادم كه هيچگاه دردسر نگيرد. همچنين حديث ديگر كه دنيا در نظر خداوند به اندازه پر مگسى ارزش ندارد. اگر اين مقدار ارزش مى داشت به هيچ كافرى قطره آبى نمى داد از اينروست كه در حديث ديگر مى فرمايد هر گاه خداوند قوم يا بنده اى را دوست داشته باشد (صب عليه البلاء صبا) او را مورد طوفان بلاء قرار مى دهد. از اندوهى خارج نمى شود مگر اينكه در غم ديگر داخل گردد.
در حديث ديگر آمده كه محبوبتر از اين دو اندوه در نزد خداوند نيست يكى اندوهيكه مؤ من در موقع خشم دارد و مى پوشاند ديگر اندوهيكه در هنگام مصيبت بر او وارد مى شود و صبر بر آن مى نمايد به همين جهت هر كس به اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله ظلم مى نمود دعا مى كردند خداوند به او طول عمر و صحت بدن و كثرت مال و فرزند بدهد براى همين نيز پيغمبر صلى الله عليه و آله هر كس را كه امتياز مى داد از نظر رحمت و طلب آمرزش شهادت را براى او مى خواست پس اى عموزادگان و برادران بر شما باد صبر و رضا و واگذارى كار را به خدا و تسليم در مقابل قضاى او چنگ بزنيد به فرمانبردارى خداوند از او مى خواهم به من و شما صبرش را عنايت فرمايد، از هر هلاكت و نابودى ما را دور دارد به نيرو و قدرت خودش او شنوا و نزديك به ما است . درود بى پايان بر پيغمبر و برگزيده از بندگانش محمد صلى الله عليه و آله و خاندان طاهرينش (51).